صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
رامين
آرشیو وبلاگ
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
لینک خوبها
بهار انتظار
اخبار فناوری اطلاعات
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

پندهای عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را...
چون نرگسی برایم ،تو مریمی برایم ، قلب بهاریت را ، بر دیده می سپارم
روحت به رنگ سیمین ؛ قلبت به رنگ لاله ،از دست مهر پاکت دارم چنین گلایه
روزی که مهر گردون ؛بر روح گشت مادون ، این قلب شاد و پاکت یکباره گشت گلخون !!
دستی زدی به قلبم ، با صد چنین اشاره ؛ با نغمه نوازش ، با تکه قلب پاره!!
آن قصر راحتی را ، دادی و سرگشودی ،وین کلبه بری را ، دیدی و پر گشودی
تو از بهشت دنیا ، من با بهشت قلبم ،تو با سرشک دیدار ، من با سرشک قلبم
تو بلبل بهاری ، من شمع خود فروزم ؛تو جون بهار ،شوقی ؛ من سر سپید ، نم نم
تو شور و عشق و حالی ، غوغای صد بهاری، همرنگ آبی آب ، قلب از ستاره داری
روحت بلند چون سرو ؛ عشقت به رنگ مجنون ؛ چشمت به چشم آهو ؛ دستت به مهر افزون
چشمت هزار باره ، تقدیم قلب من شد ؛بنگر که این نظاره بر قلب من چه آشفت
قلبی که از بهاره ؛ بر قلب دیگری رفت ،چون دید نیست جایش ، در جای ناتوان شد
حالا که قلب مرده ؛ چونین شکوفه بشکفت ؛ رفتی و قلب پاکم در حرف بی زبان شد
حالا چه من بگویم ؟ از روح ناتوانم؟ از جانِ جان فسرده ، از قلب بی زبانم؟
من نغمه می سرایم ؛ آهنگی از شقایق ؛ شاید که بر نشیند بر قلب پاک و صادق
یک آسمان ستاره ؛ برچهره ات فشانم ؛ تا این سخن بدانی من دوستدار یارم
با اجازه از صاحب اثر: فاطمه بیگلری
قصه...
یکی بود یکی نبود
گاو ما ما می كرد
گوسفند بع بع می كرد
سگ واق واق می كرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی
شب شده بود اما حسنك به
خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است
كه به خانه نمی آمد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می
كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد :-
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون
دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد...
جاري نشسته ام و جدا
فكر مي كنم..... بي پنجره به چشم شما فكر مي كنم
گاهي بهار در غزلم گريه مي كنم .....گاهي به مرگ چلچله ها فكر مي كنم
اين آسمان هواي پريدن
نمي دهد.....كِز كرده ام و به دو بال
رها فكر مي كنم
كاش از شروع جاده مرا
خط نمي زدند..... اي كاش، بگذريم، چرا فكر
مي كنم
آخر هميشه تو تويي و
من هميشه من..... بيهوده من به عشق به ما
فكر مي كنم
رو كرده ام به هر چه بر ديوار است و من..... بي پنجره به چشم شما فكر مي كنم
نظري
من آهنگ غريب روزگارم ... غمي سنگين ميان سينه دارم
تمام هستي ام يك قلب پاك است ... كه آن را زير پايت مي گذارم
اي عشق همه بهانه از توست ... من خامُشم اين ترانه از توست
خنده کرد و دل ز دستانم ربود.... تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود
گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ ....عکس رخساره ي ماهش را داد
گفتمش همدم شبهايم کو ؟ .... تاري اززلف سياهش راداد
وقت رفتن همه رومي بوسيد .... به من ازدور نگاهش راداد
يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
خسته ام از اين کوير، اين کوير کور و پير
اين هبوط بي دليل، اين سقوط ناگزير
آسمانِ بي هدف، بادهاي بي طرف
ابرهاي سر به راه، بيدهاي سر به زير
!اي نظار? شگفت، اي نگاه ناگهان
!اي هماره در نظر، اي هنوز بي نظير
!آيه آيه ات صريح، سوره سوره ات فصيح
مثل خطي از هبوط، مثل سطري از کوير
مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي امان
مثل لحظه هاي وحي، اجتناب ناپذير
اي مسافر غريب، در ديار خويشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير
از کوير سوت و کور، تا مرا صدا زدي
!ديدمت ولي چه دور! ديدمت ولي چه دير
اين تويي در آن طرف، پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف، پشت ميله ها اسير
دست خست? مرا، مثل کودکي بگير
!با خودت مرا ببر، خسته ام از اين کوير
قيصر امين پور
حسد ورزيدن علامت بارز بي لياقتي
است. { لارو شفوکو }
مردان آفريننده ي کارهاي مهمند و زنان به وجود
آورنده ي مردان مهم { رومن رولان }
عشق, اصل همه چيز، دليل همه چيز و خاتمه ي همه
چيز است { لاکوردر }
با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان هم عشق
فراموش مي شود { اخوان صفا }

